خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





داستان کوتاه : از او بخواه که دارد

    درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت: شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی ، من نیز درویشم . خواجه گفت : من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی. پس درویش تاملی کرد و گفت : ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدایی آمده ام. این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.

    معراج السعادت (ملااحمد نراقی)


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خواجه ,
    داستان کوتاه : از او بخواه که دارد

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده